م.ن : دست روی دست نگذار خط خطی؛ پاییز که به اینجا می رسد، م.ن ۲: پرواز را بی خیال، موسیقی؛ گرمی دستای من کــم شده دستاتو بده
دارم می شوم یک فروردینی اصیل ِ اصیل
یک لحظه پرشور و حرارت، داغ ِ داغ..
مثل ان قهوه تلخ روی میز که بخارش عینکت را تار می کند
و لحظه ای دیگر سردِ سردِ سرد..
مثل یک تکه یخ قطبی.. که جدا می شود از یک کوه.. که سرگردان می شود
اخر ِ فروردینی که باشی، سردیش هم بیشتر می شود گاهی
خ.ن : اصیل ِ اصیل..
از آنها که دستشان را برای معشوقه(ها)ی از دست رفته
از جیب هم حتی در نمی آورند..به نشانه ی خداحافظ..
پ.ن:حوصله چهره ی نخ نمای خودم را هم در اینه قدّی اتاق ندارم
چه برسد به وبگردی با نقش پسرکِ معمولی ِ روزانه نویس..
نگاهش هم نکنی.. تمام می شود ..
دل و دماغ می خواهد دیگر باز کردن پنجره.
باز کردن هم ندارد اخر..
دیدن ِ تنهایی های یک مترسک یخ زده..
جنگل های شکست خورده از جنگ پاییز..
دشت هایی که دیگر کم کم سپید می پوشند..
و اشیان خاالی چکاوکِ بی وفا..
درد را که دوا نمی کند..
دیگر باید پشت شیشه ایستاد..
و بخار روی ان را به شکل یک پرنده در اورد..
و از پس ان لبخند زد به دانه های باران ِ سرد ِ ناعاشقانه
این ققنوس بمیرد دیگر معلوم نیست
کی و کجا دوباره ببینی اش.
دستای سرد منو گرم بکن باد پاییز سرده
+ پنجشنبه پنجم آذر 1388<---- A Boy |
شاید تنگ می شود
برای سایه که پاهایش بسته است به پای تو
و گاهی حسرت می خوری برای گرفتن دستانش در شب های پاییز
هر چقدر هم که این چشم به تاریکی عادت کند
باز هم نمی توانی پیدایش کنی
که سایه ها سیاه تر می شوند شب ها.
کاری هم از دست کبریت های نم گرفته بر نمی آید
هزاری هم که تا صبح آتش ـشان بزنی
جز تلخی خاطرات چیزی تصویر نمی شود روی دیوار پشت سرت..
و سر که برگردانی به خاطر بسپاریش.. انگشتانت داغ دار می شوند.
,My coffee's cold, my paper's old
,My heart is sold to melancholia
,My clothes are torn, my shoes are worn
..My heart is born to melancholia

* نوشتنم نمي آيد..
خبري در راه است آيا؟ كه بلاگفا آزار مي دهد دوباره؟
+ شنبه بیست و سوم آبان 1388<---- A Boy |
هخامنشیان! کاشفان اصلی آمریکا
با ذوق و شوق فریاد می زد خلبان،
وقتی معلم می پرسید "می خوای چه کاره شوی؟"
همان پسرکی که عصرهای هر جمعه
هواپیمایش را با دستان پدر به آسمان می فرستاد
که نکند رویایش هر لحظه کم رنگ تر شود..
صاحب همان اتاقی که پر بود از عکسهای خلبان ها و هواپیماهاشان..
حالا از آن پسرک و رویایش،
چیزی نمانده جز یک ادم تکراری که هر روز پشت میز می نشیند
و می ترسد از پنجره یک آژانس هوایی در دوازدهمین طبقه ی یک ساختمان شیشه ای
حتی هم به زمین نگاه کند..
فکر می کنم رویاهایم همه به رویای پرواز آن پسرک می ماند.
first time you took my hand
I was just a despair man
gone in a game of life
in a life without no light
you came and shine on me
I was just a despair man
وبلاگ گردی؛ فهمیدن اینکه چه کسی واقعا دوستت داره
و چه کسی داره تظاهر می کنه که دوستت داره
درست مثل این می مونه که بخوای
بفهمی که miss call ِت زنگ بوده یا تک؛
هیچ جوری نمیشه فهمید وقتی
تازه از خواب پا میشی.
فقط باید یه شناخت قبلی داشته باشی./ از اینجا
عکس؛ 
*دلم برای یه پست اینجور شلوغ تنگ شده بود:دی
+ مرتبط
+ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388<---- A Boy |
قدم زدن در تاریکی ِنرسیده به صبحِ جنگل برای آنان که کنجکاوی حالم را می کنند؛ حالش خوب است.. * کاری از دست کسی بر نمیاد؛
که بدجور پیچ می خورد با سکوت
سکوتی که تو را غرق می کند..
از آن برگ های دوست داشتنیِ دفترِ خاطراتِ من است
تاریکی..
چیزی نیست که با روشن کردن یک شمع تمام شود
-یا شاید روشنایی ست که با یک شمع نمی آید-
فرقی هم به حال تو که در تاریکی ایستاده ای نمی کند..
هزاری هم که تا صبح شمع روشن کنی
نه دلِ شب برایت می سوزد
نه دلِ خورشیدِ لامصّب
هرکدام کارِ خودشان را خوب بلدند
هر وقت که باید می آیند.. و می روند هر وقت که باید
پس.. دستانت را برای روشن کردن یک شمع آزار مده
گوش بسپار به این سکوت
به سکوتِ جنگلِ پاییزیِ ساعتی قبل از طلوعِ آفتاب..
چشمانت را که به تاریکی عادت بدهی.. و به ترس از آن؛
بهتر می بینی
هیچ را.. و هر چه بخواهی را.
می بینی که صدایی در نمی آید از این بی نهایتِ جنگلِ بی نهایت
نه از آن پرنده ی جا مانده از کوچِ اولِ پاییز
نه از آن جغدِ پیر که حالا دیگر باید به لانه اش برگشته باشد..
خروس جنگل نشینی هم هنوز پیدا نشده است که آمدن صبح را بانگ بزند..
هیچ صدایی نمی آید جز صدای تلاش پای خودت
که گاهی به ناله ی برگی لحظه ای مکث می کند
خودت هستی و خودت..
از همراه سیاه زنجیر شده به پایت هم حتی خبری نیست..
گم شده است در همین سیاهی مطلق..
کم کم که آفتاب طلوع می کند..
در روشنایی اندکش،
می توانی برگهای نارنجی را از قرمز تشخیص بدهی
و این یعنی بار دیگر تسلیم شده ای..
تسلیمِ رفت و آمد آفتاب؛
که هیچ وقتِ خدا به موقع نمی آید و نمی رود- حداقل برا تو-
اما خوبی اش این است که به موقع کلبه را می یابی..
و تاریکی شب را با صدای آب در کلبه ی متروکه ادامه می دهی..
این جمعه هم با تمام هشت هایش
به مزخرفی جمعه ی قبل بود!..
** بسیار کیفور می شوم با این فونت نظر تو چیست؟
+ جمعه هشتم آبان 1388<---- A Boy |